44 ماهگی عشق زندگی ما
رادوین نازنیم
به تو سوگند
به راز گل سرخ سوگند
و به پروانه ایی که در عشق فنا میگردد
زندگی زیبا نیست
انچه زیباست تویی
تو که اغاز من و لحظه پایان منی

نازنین پسر من 44 ماهگرد رو با تولد بابا حسین (پدر شوهری ) رو بایه جشن خونوادگی گرفتیم . صبح به مامان و خاله نگین و بابا حسن اطلاع دادم که ماهگرد رادوین هست و تولد پدر شوهری شام تشریف بیارید منزل ما . اینگونه شد که یه مهمونی دور هم گرفتیم


اون شب رادوین مثل همیشه مهمون دیده بود و ذوق زده شده بود و رفت تو اتاق اومد دیدیم بلند میگه من ساییییییییییییه زدم 

چشمهای رادوین 
گفتم رادوین این چه کاریه شما انجام دادی میگه خواب چرااااا شما میزنی ؟
واقعا دیگه جوابی نداشتم فقط گفتم این برای مامان ها هست نه شماااا

اون شب شیرین پلو با کوکوی قزوینی گذاشتم
خلاصه این روزهای ما پر شده از بدووو بدوووو کردنهای روزانه و در اخر که نگاه میکنم میبینم وای باز هم کارها عقب افتاده 
از طرفی هم که روز به روز رادوین بزرگتر میشه و دوست داره همه توجه من و بابا احسان و مادر بزرگها و پدر بزرگها بهش باشه . وقتی صحبت میکنیم و دو دقیقه حواسمون بهش نباشه کارهای عجیب غریب میکنه که توجه جلب کنه 
متد جدید هست
پرتاپ وسایل هاش الان برای جلب توجه هست
اولین نوه از هر دو طرف و اولین نتیجه از هر دو طرف عاقبت این میشه دیگه همه طرفداریشو میکنن و ما میمونیم که ای وایییییییییی الان اینقدر این نازک نارنجی شده ما چی کنیم 

اخخخ که قربون ژست گرفتنت بشم پسر نازنینم
لازم هست که بگم رادوین خیلی این عروسک محلی اش رو دوست دارم ولی من چند روز پیش گفتم رادوین اجازه هست این رو بندازم بیرون دیگه از ریخت و قیافه افتاده من دوسش ندارم اگه اجازه بدی بندازمش بیرون
گفت نه 
خلاصه الان هر جا بریم این عروسکش رو بغل میکنه میبره و به همه هم میگه نومیناااااااااااااااااااا این رو دوست نداره
میخواد بندازدش اشغالی 
قیافه من :


و هفته گذشته حمید دوست بابایی مهمونی گرفته بود و گفت که دست تنها هستم رومینا و احسان زودتر بیایید تهران بهم کمک کنید در غذا و تدارکات
و ما صبح راهی شدیم و کمک حال حمید بودیم و تا تهران هم این عروسک رو با خودش اورده بود

پدر و پسر





خیلی شب خوبی بود و مهسا و البرز هم اومدن و شب به یاد ماندنی بود
و فردا ظهر راهی قزوین شدیم

تولد ملیکا دختر عمه ام
رادوین اجازه نمیداد که شمع تولدش رو فوت کنه 
صد بار شمع رو روشن کردیم و بعد رادوین خاموش میکرد 

رادوین و اراد

و این هم من در لباس شمالی
تو تالار مهمونی گرفتم و شمالی با دوستان رقصیدیم
این عکس رو گذاشتم تا یادگاری برای رادوینم بمونه
پسر داشتن یعنی یهویی خونت آبی میشه
پسر داشتن یعنی یه کمد پر از بلوز و شلوار و کمربند
پسر داشتن یعنی یه کمد ماشین و توپ و ادمک
پسر داشتن یعنی پچ پچ میان و مادر و پسر
پسر داشتن یعنی داشتن تکیه گاه و امید
پسر داشتن یعنی یه کشو پر از جوراب
پسر داشتن یعنی افتخار وقتی همراهش میری کافی شاپ
و صورتحساب رو پرداخت میکنه یعنی اینکه مرد پیشته
ازت ممنونم که پسر شدی
و تا اخر عمر تکیه گاهمی 
پسر گلم چند روزه که تو خودم خیلی ناراحتم چون مجبورم سه روزی ررو بدون شما برم سفر کاری 
شنبه پرواز دارم و باید برم تهران . دو روزه که وقتی بهش فکر میکنم اشکم میاد خیلی به بابایی سفارشت رو کردم 
دو بار پشیمون رفتن شدم
چند روزی هست که دارم اماده میکنم میگم رادوینم من دارم راه دور میرم نمیتونم همراه خودم ببرمت . شب من نیستم دست بابایی رو بگیر بخواب وقتی با چشمهای گردش همینجوری نگاه میکنه و میگه باشه ولی من دوست دارم باهات بیام دلم اتیش میگیره 

این هم از هنرمندی بابا احسان هست
صبح که از خواب بیدار شدم و رفتم اشپزخونه صبحونه رو اماده کنم یکدفعه چشمم به این صحنه افتاد 
و بابا احسان اینگونه ما رو سوپرایز کرد 
و ما هم تلفن دست گرفتیم و کلی تشکر کردیم .
بای تا پست بعدی

اینجا یادگار روزهای قشنگ منه


44 ماهگی عشق زندگی ما 



